7:53 AM یکشنبه، 2 مرداد هزار و سیصد و نود
موسیقی بلند... صدای خش دار گیتار و صدای مردی که میخواند
کدام سوی این صدای بلند مرا میخواند..
عربده گوش هایم یا فریاد های بی صدای سرم
من در میان این خاک سر و ته ایستاده ام
با نوشته هایی همه نصفه و نیمه
نمیدانم شاید از نوشته هایم میترسم ... شاید از نقد خودم میترسم
اینگونه میشود که چندین نوشته به تعدادی بیش از انگشت های دست انسان های اولیه
در میان زمین و هوا همینجور و همینجور و همینجور معلق میمانند...
اینگونه میشود که گاهی خواهش میکنم از انگشت هایم که بیخیال این حس احمقانه ام شوند
اینگونه میشود که گاهی میگویم گور پدر رویاهای کودکی ام!!!!!!!
به من چه که یک کودک خردسال میخواهد بزرگ شود چه کاره شود!
تا جاییکه یادم است نه آرزوی خلبانی داشتم نه آرزوی پلیسی...
آنقدر در رویاهایم غرق بودم که همه چیز بودم ، البته غیر از خلبان یا غیره!
کاش همان موقع کسی هم بود که به من بگوید : " بزرگ شدی تنهای چیزی که باید بگویی این است: گور بابای آرزوهایت. هیچ احمقی به حرف های تو گوش نمیکند!."
و من بافتم و بافتم و بافتم و بافتم، در خیالی غرق شدم که در دنیای جدید و مدرن جایه چندانی نداشت.
روز اولی که ورق و کاغذ را مقابلم دیدم ، چیزی که نوشتم یک شعر نه چندان کلاسیک بود، و تنها تشویق این بود: " آفرین ، خیلی خوبه ، اما نظرت رو در مورد درس خوندن بگو"
و تا جاییکه من یادم است هیچ وقت نظر کاملم را در مورد درس خواندن نگفتم.
و اما نظرم ... دیگر چه اهمیتی دارد،
اینکه من تمام نوشته هام بین دو زمان غرق شده است ربطی به این ندارد که من زبان فارسی دوره مدرسه را با چند از سر گذراندم. ربطی به این ندارد که من جای فعل هارا دقیق نمیدانم. بیشتر به این دلیل است که من واقعا نمیدانم در کدام زمان غرق شده ام... حال! گذشته! آینده!!!!!
" جایی در میان زمان کودکی است ...
کودکی نه چندان دور...
کودکی که ساعتش را در خواب هایش غرق کرد ..."
و از همین خزعبلات بود که نوشتم.
خب کدام احمقی پیدا میشود که تمام زندگی اش را داخل !پیام کوتاه! بنویسد و به خودش بفرستد؟! این جاست که من دستم را بلند میکنم و با شرم میگویم... هی ، اینجا، من!
واقعا بهش حق میدهم که بعد از 2 سال میگوید : " هنوزم احسام میکنم اصلا نمیشناسمت " (اصلا رو خودم بهش اضافه کردم، به نظرم اینطوری بهتر بود)
چند سالی بود که آن شعر نیمه کلاسیک کذایی را رد کرده بودم که با شوق اولین دفتر کوچکم را خریدم و تا توانستم آن را پر از خزعبلات کردم ، یادم است که آن را به یک نفر هم دادم که خواند : "به نظرم اون خوب بود، اون یکی هم بد نبود" دوست عزیز یا خواستی سر خورده نشوم یا مثل خودم بچه بودی ... چون هر دفه که آن دفتر را میبینم میخواهم سرم را به دیوار بکوبم .......
دفتر دوم را که خریدم شروع کردم به نوشتن رباعی که خیام را برای اینکار هیچگاه نمیبخشم، و واقعا خوشحالم که این دنیای مجازی راه را برای مسخره کردن خود به شکل تنها !خود! در آورد. دفتر دوم نیمه کاره ماند و هیچگاه فکر نمیکنم که کامل شود ... بهرحال اینگونه بهتر است.
رویا حقیقی تر شد. داستان اول ، داستان دوم ، داستان سوم ، کدام؟! هیچکدام ، هیچکدام کامل نشد... یک دوره رایانه شخصی همراه را بر کول نهاده و پیاده دل به خیابان زدم و چند هفته پیاپی خزعبلات را به آن منتقل کرده و سعی بر کامل کردن آنها نهاده ... تقریبا هم موفق شدم... که خوشبختانه بر اساس یک اتفاق ساده همه به باد رفت. (کلا دنیا زیاد با نوشتن من موافق نیست، ترجیح میدهد بر اساس قضای هیکل همان عملگی را انجام دهم) نمیدانم واقعا برای از دست رفتنشان ناراحت بودم یا نه، همشان خزعبلات بودند ... اما شاید... برای کی مهم است...یک مشت خزعبلات نصفه و نیمه .
بعد از انها و قبل از انها هم نوشتم اما در تمام موارد تنها چیزی که بعد از صفحه اول در سرم فریاد میزد این بود: پاشو پسر، تو این کاره نیستی، خب تا اینجاش نوشتی بعدش چی؟ پاشو دیگه.... " و اینجاست که من کم می اورم. (باور کنید چند بار خواستم بشینم اما این ها انقدر بلند حرف میزنند که دیگر صدای داستان را نمیشنوم)
خلاصه ، سره خودم را درد نیاورم، میخواستم بگویم بعضی وقت ها و گاها همه چیز سخت فشار می اورد. آنقدر گاها فشار از همه طرف زیاد میشود که میترسم جنسیتم عوض شود و احتمالا باردار شوم. (بعید نمیدانم با این تفاسیر!) و کودک من چه چیز خواهد شد؟!
موجودی با دو پا و یک کله و دو دست. احتمالا گردن خاکستری، موهای مشکی، چشم هایی قهوه ای ،انگشتان دست کشیده ، پوستی هزار رنگ. این ها همه رنگ هایی است که گفتم... فشار می اورد. اما از حق نگذریم، فکر نکنم حاصل این فشار و این بارداری موفق موجودی به قیافه من شود... مطمئنا او به مراتب بهتر است. اگر او را دیدید... تنها نگذاریدش... من به جای او ایستاده ام.
(جای شاکی شدنی نیست...بعضی موقع ها میخواهم همینطور..بی دلیل بنویسم)
|